شقایق
غروب روز رفتنت چقدر دلگیر بود.. مثل اینکه اسمون هم رفتنتو حس کرده بود..انگار می خواست گریه کنه.!! اما به گمانم جلوی خودش وگرفت تا من بیشتر از این دلتنگ نشم. ای کاش.. بودی و می تونستی اسمون اون روز رو ببینی. اما حیف که نبودی تا ببینی واسه اسمون هم عزیزو محترم بودی وخواهی بود. B.T خواهی رفت و دل تنگم برای رفتنت تنگ تر خواهد شد حتی اشکامم حریف رفتنت نشدن ای کاش..... ای کاش لحظه ی اشنایی نبود و انوقت هیچوقت لحظه ی تلخ جدایی را تجربه نمی کردم ای کاش می توانستم بگم نرو....... به دلم می گم اروم بگیر که نمی شه با سرنوشت جنگید به دلم میگم اروم بگیر تا به جای اشک ریختن بتونم واسش دعا کنم دعا کنم که روزی در دشتی پر از شقایق قدم بزنه دعا کنم که............................. . ای کاش در روزهای پر خروش زندگی اقا جان خیلی وقته دلم واست تنگ شده.اما امروز تلنگری بهم وارد شد سلامی گرم به زیبایی شقایق آیا.... آیا تا به حال به شقایق نگریستی؟؟ به اینکه شقایق زیبای ما چطور با تمام لطافت و ظرافتش در دامنه ی سر سخت ترین کوه ها زندگی می کنه... رشد می کنه...آروم و متین نفس می کشه... دریغ از لحظه ای آه ه ه کشیدن.... و این است قصه ی غریبیه شقایق!!!! پس بیا رسم زندگی و عاشقی رو از شقایق بیاموزیم..... چرا که شقایق ما عاشقه! عاشقه لطافت خودش! و این لطافت را از وجود خدای خودش گرفته...... پس بنگر به وجود خدا...... دوستای خوبم لازم دیدم اولین مطلبمو که با تمام وجودم نوشته بودم برای دوستان جدیدمون به نمایش بزارم. دوستان خوبم این شقایقا چیده ی دست خودمه. و تاریخش بر میگرده به هفت سال پیش تقدیمش میکنم به همه ی عاشقان شقایق.. امیدوارم خوشتون بیاد. (شادزی) 


رودی روان و ارام بودم
ارام جریان داشتم
و از میان چمن زارها
و کوهسارهای زندگی
عبور می کردم
تا سر انجام
به دریا های بی کران و
اقیانوسها می رسیدم
وسپس
اوج می گرفتم و به اسمانها
عروج می کردم
و به عنوان قطره ی باران
بر دشتی پر از شقایق فرود
می امدم و در انتها
از روی گلبرگهای لطیف شقایق
سر می خوردم و
بر روی همان خاکی که از
ان خلق شده ام می افتادم و ارام می خفتم
ارام .......
ارام........

که دلم بیشتر از همیشه هواتو کرد...
اقا جون خیلی خوشحالم که بعد مدتها
با اسم ویاد شما وبلاگمو اپ می کنم..
اقا جون دلم واسه اون سه شنبه هایی که میومدم کنارت تنگ شده
خیلی هم تنگ شده..
یادمه وقتی سه شنبه میشد روزمو به عشق تو و نماز تو شروع می کردم
و اون وقتها
مانند پری سبک بودم که میتوانست در اسمانها اوج بگیرد اما حالا چی مثل کوهی سنگینم که
حتی نمی توانم حرکت کنم. اقا جان می دونم که صدامو می شنوی نمی دونم چی شد
.که سالها ازت دور شدم
حتی اومدن به پیش شما هم واسم شده یه رویا.اقا جان با دستهای گرمت دستامو بگیر
و کمکم کن تا دوباره
بتونم اوج بگیرم..اقا جان نمیدونم چرا؟چرا امروز باید اینطور میشد؟ اخه امروزم روز سه شنبه است
اقا جان به لطیف ترین و پاکترین و عاشق ترین گل دنیا(شقایق) قسمت میدم کمکم کن.
اقا جون خجالت میکشم که بگم بیا اخه من که واسه اومدنت کاری نکردم اما اقای من (خدا کنه که بیایی)
خدا کنه که بیایی.

| :قالبساز: :بهاربیست: |






